سفارش تبلیغ
صبا

الهه ناز


ساعت 12:36 عصر پنج شنبه 84/2/29

دستهایم را طرفت دراز کرده بودم
منتظر بودم دستانت  را در دستانم بگذاری
....
 این دیگر چه بود... نمیدانم !

همیشه من چیز دیگری از تو طلب میکنم... تو چیز دیگری به من
می بخشی....
- ... من  دستان تو را میخواستم نه چیز دیگر... ... ...
چرا هیچوقت برایت مهم نیست من چه میخواهم لعنتی... چرا...
...
هی من به چشمهای مهربان تو نگاه میکردم
هی تو لبخند میزدی
هی  من منتظر دستان تو بودم ...
هی تو فقط لبخند میزدی....
...
هی من فریاد میزدم با نگاهم :
( من تو را میخوام ... اونا را نمیخوام
نفسم تویی... هوا را نمیخوام...
نمیخوام... نمیخوام... اونا را نمیخوام...
من تو را میخوام... )
هی تو فقط لبخند میزدی...
...
هی عطر تو بود ... اما دستت در دستم نبود...
چیز دیگری بود که نمیدانستم چیست...
هی تو فقط لبخند میزدی...
...
...
بالاخره سکوت را شکستی... مهربان ... – این زودتر میخواستی... -
 دیروز نامه ات رسید...
بازش کردم
این بود:

Baby

....
و من تازه فهمیدم چرا نمیتوانم همه تو را در آغوش بگیرم....
و تو لبخند میزنی...
....
************************************
پاورقی:
تقدیم به تنها کسی که آرزو میکردم از آن من باشد:

تازه فهمیده ام چرا مال من نشدید آقا...
«دریا که در میان سبو جا نمیشود....»
...
پس مرا در خود غرق کن ...
با آنکه مروارید نیستم...


.................................................... دعا کنیم زودتر بیاید 


¤ نویسنده: الهه ناز

نوشته های دیگران ( )

ساعت 2:29 عصر پنج شنبه 84/2/22

(یکشنبه شب تا صبح در قطار...)
- من در راه زنی را دیدم با کودکش ... با یک دنیا فاصله از یارش... و  از تمام آنچه یک زن از همسرش میخواهد تنها به  صدای عاشقانه‌ای راضی بود...
(دوشنبه....: )

- من شهری را دیدم آنقدر از هم دور و آنقدر فاصله ها دودی... که برای رسیدن و دیدن عزیزترین کست حتی نصف روز هم  وقت برایت کافی نیست...

- من کسانی را دیدم که سالها از پشت مانیتور در چشمهایشان خیره شده بودم ... و گاهیشان چقدر شبیه بود نگاهشان وگاهی چقدر غریب.... 

-- من کسانی را دیدم: آنقدر عاشق که از نگاهشان سیب میچکید و در سکوتشان عاشقانه شکوفه میزد...

- من پسرکی را دیدم : همراه مرا پیغامبر عشقش کرد و نمیدانم چه گفت و چه کرد که از آن روز چقدر گوشی ام بوی عاشقانه های ناب میدهد... ... ... صدای سیب...

- من دخترکی را دیدم که نمیدانم چند جفت چشم عاشقانه نگاهش میکردند ولی میدانم که میگریخت ...میگریخت... میگریخت... حتی از نگاه مشتاق الهه‌ناز ... و چه غم تلخ و حسرت بزرگی در نگاهش بود... و چه پرهیز بزرگی از آدمهای جدید... در تمام وجودش... !

-  من دخترکی - مثل خودم- را دیدم .... نگاهش کمی بسیار عشق داشت و بسیار کمی غم!  و چقدر به دلم نشست... - خودش خوب میداند...- صدایی که از عشق تب داشت ... وجودی که از مهربانی داشت سر میرفت...

- من کسانی را دیدم چشمانشان هوای حرم حضرت معصومه داشت... حضورشان صفای صدای اذان... نگاهشان غم غروبهای جمعه...  و چقدر به دلم نشستند... با وجود تمام زخم زبانهایشان...

- من کسی را دیدم که میخواست به زور به من بگوید: « ببین! به خدا ما دوستت داریم !» و من مهربانی را در نگاهش میخواندم... و بگذار بگویم چقدر دلم خواست که ... که .... - ... - ! و دوست دارم بداند که من نه عقده دوست داشتن داشتم نه عقده کامنت و نه عقده درجمعشان بودن... من فقط میخواستم بدانند من الهه ام ... نه فرنگیسی که سیاوش ساخته است برایشان... همین! و چقدر مهربان بود این جمع...

- من کسانی را دیدم بزرگ... مرد و زن... که دل خونینشان در لب خندانشان موج میزد... و چقدر دلم میخواست به آنها میگفتم : اینکه جوان باشی و عاشق و اهل شعر زیاد مهم نیست... مثل ما... مهم این است که پیر شوی و شاعر بمانی... مثل شما... مهم این است که زیر بار تلخیها و مشکلات زندگی خم شوی اما چروک در نگاهت نیفتد...  مثل شماها... و چقدر دوستشان داشتم...

- من کسانی را دیدم : آنقدر عاشق هم بودند که حضور یکدیگر را  - شاید در جمع - نمیتوانستند تحمل کنند... ... ...این که شعر میخواند آن یکی برای نفس کشیدنش هوا کم  می آورد .. بلند میشد و سالن را ترک میکرد...

- ... خیلی چیزهای دیگر دیدم که نه حس گفتنش هست نه طاقت شنیدنش... بگذار مهر بر لب زده خون خورم و خاموش باشم... تا عزیزی از دستم نرنجد... ... ...
- ...

- من همه را دیدم الا تو را ... و چقدر از خودم میپرسیدم وقتی تو نیستی اینجا ... من اینجا چه میکنم... ؟! یادم می ماند... من آمدم شهر تو... و تو نیامدی به دیدنم... به جای خودت یک جفت چشم سیاه همزادت را فرستادی که هی مرا برانداز کند ... که هی زل بزند به چشمهای پر از بغض من و از خودش بپرسد: الهه ای که صاحب قلب همزاد منست این است؟؟؟ و هی نام تو را تکرار کند و هی اشکهای بی قرار مرا  از پشت عینک نبیند و هی من خودم را پشت نقاب نبودنت پنهان کنم و هی خودم را بزنم به آن راه... که تو خواهی آمد! که تو شعر را هم که کنار گذاشته باشی مرا هرگز... که تو مشتاق تری ... که تو خواهی آمد.. که تو... که من... که .... آه.... که نیامدی... که افسوس...

 (سه شنبه صبح)

- من عاشقی را دیدم که حاضر نشد برای دیدن محبوبش – حتی برای لحظه ای هم که شده -  وقت خرج کند... من تا ظهر در اتاقم تنها ماندم تا خوب بفهمم  که این عشقها توهمی بیش نیست... که وقتی عاشق باشی حتی یک دقیقه یک نگاه یک لحظه هم برایت غنیمت است ... که اگر عاشق باشی هرگز اهل حساب و جمع  ترافیک و تفریق زمان نخواهی بود... عاشقانه پر خواهی کشید ... بود.... تنها ماندم و خوب فهمیدم: «آنکه با تو میزند صلای مهر... جز به فکر غارت دل تو نیست.... »...  که هرکه ادعای عاشقی میکند میخواهد محبوب هم عاشق باشد... و اگر فقط محبوب بمانی دیگر نمیخواهدت!
من تنها ماندم... در تنهایی ام اشک ریختم و خوب دانستم که هرگز کسی آنطور که من عشق را تعریف میکنم عاشق نخواهد شد...
خوب فهمیدم که اینها فقط توهم عشق است... ادعای منیت است... تجلی خودخواهی !!!

...

(از سه شنبه ظهر ...شروع مأموریت کاری )

- شرکتی را دیدم همه کارمندانش با هم دوست... صدای موسیقی و اذان در هم گم شده... صدای خنده و عرفان  بهم آمیخته... کسی این سو نماز میخواند... کسی آن سوتر شادمانی میکرد...

شرکتی را دیدم سردرش نوشته بود: «بی گمان خداوند بخشنده خطاها و مهربان است....» و چقدر این جمله مرا پر از آرامشی ژرف کرد...

- من کسی را دیدم موفقترین در کار... احساساتی ترین در زندگی... مدیرعاملی را دیدم آنقدر بزرگ که کارگرانش فرزندانش هستند...

مردی را دیدم آنقدر بخشنده ، آنقدر اهل خیر... آنقدر انسان ... که با خود میگویم : مگر میشود کسی با اینهمه رفاه و ثروت و مقام اینقدر بزرگوار باشد و متواضع... به فکر درد مردم... با ادب و فروتن... ؟

مدیرعاملی را دیدم برای کارکنانش پیانو مینواخت و با زبان موسیقی با آنها سخن میگفت...  انسانی را دیدم آنقدر نگاهش نافذ بود که نه برای فهمیدن غمهای من به دیدن اشکهایم نیاز داشت... نه برای سخن گفتن با بیگانگان احتیاجی به زبان بین المللی... زبانش زبان دلش بود... زبان ایمانش... زبان انگشتانش... که نمیدانی چقدر لطیف روی کلیدهای پیانو میرقصید...

- قائم مقامی را دیدم آنقدر آرام که انگار دریا مقابلت ایستاده... کسی را دیدم چنان کاظم غیظ که کسی خشمش را ندیده است ...  مردی را دیدم آنقدر پر از علم ... آنقدر افتاده و فروتن... آنقدر اهل شوخی و خنده... آنقدر مودب و صبور... آنقدر متین و شریف... که تا امروز ندیده ام...

کسی را دیدم آنقدر برای ثانیه ثانیه وقتش ارزش قائل بود که حتی برای ساعات در ترافیک جهنمی تهران ماندنش هم برنامه ریزی کرده بود...  فایلهای MP3 آموزشی و یک دنیا حوصله و آرامش پشت فرمان و وجودی تشنه آموختن ... و متعهد برای آموزش...

- کارمندانی را دیدم آنقدر رئیسشان را دوست دارند که انگار پدر... انگار برادر... انگار دوست....  آنقدر عشق درونشان هست که دیگر نه برای حسادت جایی مانده است نه برای فزون طلبی و آز...

...

(و من چقدر احساس حقارت میکنم امروز... چقدر احساس بی هنری... احساس پوچی... احساس تهی بودن... احساس هیچ نبودن...  و چقدر این سفر را دوست دارم... چقدر آموختم ... چقدر تازه دیدم... چقدر لذت بردم... چقدر فهمیدم که چقدر تا بزرگ شدن جا دارم! ... چقدر باید بیاموزم... چقدر باید تلاش کنم... چقدر باید بزرگ شود... هی... ...)

- من جایی را دیدم در آن همه چیز هست جز خدا...! برای هر کاری کردن امکانات هست جز برای نماز خواندن ! و آنقدر همه بیگانه اند که با ایرانی هم انگلیسی صحبت میکنند..!

مدت کوتاهی متفاوت زندگی کردم... متفاوت با همیشه ... همه لذتهایی که تجربه اش را نداشتم... همه کارهایی که مجالش را نداشتم... چقدر لذت بردم... چقدر سبز شدم... چقدر تجربه جدید کسب کردم ... و  چقدر خوب لمس کردم که یک دنیا زندگی مرفه و شاهانه... بهترین جا زندگی کردن ، بهترین هتلها بودن، بهترین ماشینها را سوار شدن، بهترین غذا ها را خوردن... بیشترین نگاهها را به خود خیره دیدن... حتی چون شاهزاده ها زندگی کردن... ... ... چقدر خوب لمس کردم که همه اینها برایم تو نمیشود! دانستم که همه اینها به لحظه ای خلوت با تو نمی ارزد... دانستم که  شاهزاده خانم هم که بشوم باز الههء  تو باقی خواهم ماند... متشکرم....  متشکرم که در تمام لحظات شادی و لذت و خوشگذرانی ام ... – حتی نیمه شب شلوغی دربند و زیبایی طبیعت و شکوه صدای آب... - ... یاد خودت را از من دریغ نکردی... متشکرم... و با تمام وجود دعا میکنم زودتر بیایی حبیب.............................................

(در راه بازگشت )

- من دخترکی را دیدم میان درد شدید و کویر جاده و صدای بلند موزیک... سفرنامه تهران مینوشت ! !

- آهنگی را شنیدم که میگفت : عاشقی دروغه... به خدا دروغه...

- و دلی که فریاد میزد :
د....ر....د....م.... افـ....ز.....و.....ن....کـ.....ر....د ....ی.....!

و بالاخره رسیدم به شهر خودم... به اصفهان... که با وجود تمام برتریهایی که تهران دارد ... همین که ترافیک و دودش باعث جدایی بدون خداحافظی و سیر ندیدن دو دوست نمیشود برایم کافی است ! دوستش دارم اصفهان را و یک موی زاینده رودش را با تمام پایتختهای دنیا عوض نمیکنم....


¤ نویسنده: الهه ناز

نوشته های دیگران ( )

   1   2      >

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
8
:: بازدید دیروز ::
20
:: کل بازدیدها ::
231322

:: درباره من ::

الهه ناز

الهه ناز
احساساتی... اهل شعر و عرفان... به دنبال معنویت و خوشبختی ... و عشق واقعی

:: لینک به وبلاگ ::

الهه ناز

::پیوندهای روزانه ::

:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

سلطان الکتاب استاد خوش نویسی اصهفا .

:: آرشیو ::

دست نوشته ها
فروردین سال 1384
اردیبهشت سال 1384
خرداد سال 1384
تیر ماه سال 1384
مرداد سال 1384
شهریور در سال 1384
مهر ماه سال 1384
آبان سال 1384
دی ماه سال 1384
بهمن سال 1384
اسفند سال 1384
زمستان 1386
تابستان 1386
بهار 1386
زمستان 1385
پاییز 1385
تابستان 1385
بهار 1385
اسفند 1386

:: اوقات شرعی ::

:: لینک دوستان من::

احسان پرسا
نازنین نازنین
بانوی بی پنجره
عبدالرحیم سعیدی راد
الهه بانو
آیه های دلنشین
یکتای عزیزم
مژگان بانو
امیر مرزبان
نغمه مستشار نظامی
راضیه ایمانی
علیرضا بدیع
نغمه عزیزم
فاطمه حق وردیان
صالح دروند
رضا سیرجانی
مسلم فدایی
محسن اشتیاقی
سیامک بهرام پرور
محمود رضا نیکخواه
پریای نازنینم
آقا طیب
ترانه عزیز
آسمونی
جلیل صفر بیگی
جلیل آهنگر نژاد
خاکسترینه
سودابه مهیجی
میرزا قلمدون
سلبیناز
ابراهیم
حالا یک نفس عمیق
درد زندگی
وبلاگهای به روز شده
رضوان
علی ثابت قدم
صادق دارابی
مهدی جهاندار
رویای مینایی من
رضا عابدین زاده
شاعرانه
عشق و خلوت تنهایی شب
و عشق صدای فاصله هاست
مرا عهدیست با...
ساده دل
کاشکی شعر مرا میخواندی....
طوقی پرشکسته
پسرک دیوانه
مهدی شادکام
بانوی اردیبهشت
بانوی باران
ساحل آرامش
غزل بگو
شازده خانمی
تشویشهای همیشه
بگذار بگذریم
مصطفی- آب و شراب
الهه بانو
خاکسترینه
آب و شراب
دختری تنها

::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::